شکست

  او عهد و پیمان ،  بسان استخوان

ندید

مرا که هر نفس با او بودم

منی که شعر عشق با او سرودم

نخواست

که در دلهایمان کینه نباشد

ترک بر روی آئینه نباشد

نگفت

اشکال من چیست ؟

چرا کار دلش نامهربانیست ؟

خدا تو می دانی که من آری که من من او شدم

چشمان من در انتظار ماند

ولی او من نشد

سوال

آری سوال دارم من از تو

چرا کینه چرا وحشت چرا حسرت چرا غربت

چرا تنبیه چرا تهدید چرا گریه چرا ضجه ؟؟؟

 

چرا خوب نه  چرا عشق نه

 

امید 

امیدم فقط امید باشد

چه می شد سهمم از بالا ابرها نباشد،خورشید باشد

 

عشق من

دلم در نبودت زار می زد

قسم می دم به آنچه می پرستی

به این لانه به این خانه به کلبه ، آشیانه

که برگرد

 

چه می خواهی ؟

.............................

خدای من چرا او در جوابم سکوتش را هدیه می داد

خدایا گرفت از تو دل من

چرا یارمو دلدارم مرا اینگونه پنداشت

چرا حرف دلم را او نمی فهمد ؟

تو که می دانی او تنها دوای درد این درد بی درمان من است

خدا پادرمیانی کن

او را کنارم،پیش من بنشان

آرزوی من همین است

که چشمانم بروی آن دو چشمانش رود سجده

خدای من تو را می دم قسم

به آن نیمچه نمازم ، به این راز و نیازم

ببینم خنده اش را

مادرم می گفت : خدا اجابت می کند هر آرزوی بنده اش را