رزم رستم و رخش!
همی بر خروشید اسب ِچموش تو گویی که فیل است ، نزدش چو موش
در آنگه که رستم ازو راه خواست زمین زد سوارش ، چون ظرف ماست
بدو گفت :"ای تو یل ِسیستان برم من ، همکنون تورا از میان
شنیدم سمندی خریدی به قسط و اسپرت ، کردیش زیبا و best
دوگانه بسوزد شنیدم همی نباشد تو را از رکابش غمی
خیانت بکردی به من با مرام نداری دگر ارزشی تو برام !!
دگر احتیاجی به من نیست ، هان ! نهادی مرا آخر ِ لیست ، هان !!
چه شد آن سمند ِخوش ِ راهوار که خواهی شوی تو به پشتم سوار ؟"
و رستم بدو گفت با آه و سوز ز ِبخت سیاهش چه آمد به روز
که بنزین شده سهم بندی ، عزیز و کمیاب گشتست سوخت تمیز
دو لیترش شده قیمت جان ِمن و صف های گازش بصافد دهن !
فدای تو که یونجه خواهی فقط خداوند کند باعثش را سقط !
نه آلوده کردی هوارا همی نه دود و بجایش پهن می دهی
فروشم سمند و نخواهم دگر بسوزد از این غصه من را جگر
نخواهم دگر آن سمند ِلگن و با رخش زیبا شوم در چمن
و چون رخش ، این قصه را گوش کرد همه دشمنی را فراموش کرد
و رستم سوارش بشد چون قدیم و لعنت فرستاد بر این ....