کنون جنگ رستم به اسبش شنو     نشد تا سه بازیّ و این هست دو

همی بر خروشید اسب ِچموش     تو گویی که فیل است ، نزدش چو موش

در آنگه که رستم ازو راه خواست     زمین زد سوارش ، چون ظرف ماست

بدو گفت :"ای تو یل ِسیستان     برم من ، همکنون تورا از میان

شنیدم سمندی خریدی به قسط      و اسپرت ، کردیش زیبا و best

دوگانه بسوزد شنیدم همی     نباشد تو را از رکابش غمی

خیانت بکردی به من با مرام     نداری دگر ارزشی تو برام !!

دگر احتیاجی به من نیست ، هان !     نهادی مرا آخر ِ لیست ، هان !!

چه شد آن سمند ِخوش ِ راهوار     که خواهی شوی تو به پشتم سوار ؟"

و رستم بدو گفت با آه و سوز     ز ِبخت سیاهش چه آمد به روز

که بنزین شده سهم بندی ، عزیز     و کمیاب گشتست سوخت تمیز

دو لیترش شده قیمت جان ِمن     و صف های گازش بصافد دهن !

فدای تو که یونجه خواهی فقط     خداوند کند باعثش را سقط !

نه آلوده کردی هوارا همی     نه دود و بجایش پهن می دهی

فروشم سمند و نخواهم دگر     بسوزد از این غصه من را جگر

نخواهم دگر آن سمند ِلگن   و با رخش زیبا شوم در چمن

و چون رخش ، این قصه را گوش کرد     همه دشمنی را فراموش کرد

و رستم سوارش بشد چون قدیم     و لعنت فرستاد بر این ....