دوشنبه صبح بود که طی زنگی فهمیدیم کار سهیل دیگه راه افتاد .
خداییش یک لحظه یجوری شدم . با اینکه خودم می دونستم طی این چند روز کارش درست می شه
ولی باز هم دلم یجوری شد .
نمی دونم چه حسی بود ولی هر چی بود یه حس دلتنگی بود .
آخه بیش از 2 ترم همدیگه رو می شناختیم و حدود 6 ماه بود که واقعا مثل داداش شده بودیم .
یعنی اون عماد و من سپهر شده بودم .
وای سر عماد چه قضایایی که نکشیده بودیم . خوب کجا بودیم ؟
داشتم می گفتم: دوشنبه ساعت 3 کلاس داشتیم که سهیل با تاخیر اومد تو کلاس .
وقتی وارد کلاس شد بازم همون شوخی های همیشگی رو کردیم و......... .
وای که آخرین کلاسی بود که با هم بودیم . فرض کن می خوای بعد 6 ماه با هم بودن
دوستت از پیشت بره . چه حسی بهت دست می ده؟
کلاس تموم شد. وااااااااااااای دیگه با سهیل سر کلاس درس نشستن تموم شد .
اومدیم توی محوطه دانشکده .
به سهیل گفتم برنامه چیه؟ گفت یه نیم ساعتی کار داره و بقیش هم دیگه بی کار.
با همه ی آی تی بویز ها بیرون بوفه نشسته بودیم .
قرار بود برنامه جور کنیم شب همه بریم بیرون با هم باشیم .
ولی بنا به ناهماهنگی ها یکهو بچه ها متفرق شدن و همه رفتن خونه هاشون .
البته شاید تقصیر من هم بود که با بچه ها هماهنگ نکردم .
من و سام وچاووش وحامد میدون شهربانی پیاده شدیم .
نه نه حامد پیاده نشد . حامد رفت خوابگاه تا شام بگیره .
من و سام و چاووش بودیم که چاووش هم رفت خونه .
فقط منو سام بودیم و البته با استرنجر .
با هم رفتیم لب رود خونه و منتظر بودیم . ایمان هم زنگ زد که کجایین من هم بیام .
نیم ساعتی من و سام منتظر بودیم تا سهیل زنگ زد .
وای وقتی روی گوشی اسم سهیل افتاد بازم یه جوری شدم .
گفت من الان لب رودخونه ام . بعدش به هم ملحق شدیم و رفتیم سمت میدون گل تا برای سهیل
بلیط بگیریم . البته مشکلی پیش اومد که نزدیک بود رفتن اون شب سهیل کنسل بشه که حل شد .
بعد هم سهیل مورد لطف خواهران گرامی قرار گرفت و ...... .
منو سام دیگه خسته شده بودیم از بی برنامگی که سام گفت من می خوام برم .
دیگه تمام برنامه ها داشت به هم می خورد . واقعا یه لحظه دلم سوخت .
همه رفتن . هیچکی نمونده بود . ولی سام مرام گذاشت و گفت تا موقعی که سهیل بیاد می مونم .
چون سهیل بلیطش و جا گذاشت و ما مجبور شدیم بریم براش بگیریم .
پس برنامه اینطوری شد که وقتی سهیل برگشت بلیط و بهش بدیم و من وسام هم خداحافظی
کنیم و بریم خونه هامون . به طور خلاصه بگه برناممون دیگه از هم پاشید .
منتظر بودیم تا سهیل و ایمان بیان .
بالاخره بعد از 45 دقیقه اومدن . بلیط و دادیم و می خواستیم خدا حافظی کنیم که یکهو سهیل گفت
گشنمونه بریم یه چیز بخوریم
حالا ما هم نمی دونستیم چی بگیم . اگه می گفتیم نه واقعا بد بود اگه می گفتیم آره که سام دیرش شده بود.
یکهو سام گفت باشه . بعد پیشنهاد دادیم بریم میزبان که گفتن شب پلو نمی شه خورد و ...... .
تاکسی گرفتیم و رفتیم سمت پیتزا پارک و اونجا جاتون خالی غذایی هم خوردیم .
ساعت شده بود 8:40 شب
اومدیم بیرون رستوران . بلیط سهیل ساعت 12 شب بود .
سام دیگه گفت می خوام برم . سهیل و ایمان هم باید می رفتن خوابگاه تا وسایل جمع کنن .
من مونده بودم که با سام برم طرف میدون یا برم سمت خوابگاه که یکهو سام پیشنهاد داد ماشین بیاریم
منو سام رفتیم سمت خونمون تا ماشین بگیریم و اونها هم رفتن سمت خوابگاه .
ماشینو گرفتیم و سام و رسوندم میدون و خودم رفتم سمت خوابگاه .
وای وای وای از این مقررات مزخرفه خوابگاه که نمی تونیم ماشینو ببریم تو .
مجبور شدم ماشینو بذارم بیرون و تا ته خوابگاه پیاده برم .
وارد بلوک 7 شدم . اول رفتم اتاق ایمان فضلعلی و قضیه رو گفتم از چه قراره .
بازم معرفت ایمان فضلعلی . خداییش بقیه که می گفتن ما چون با برنامه ایم
نمی تونیم بیایم . اگه بیایم برناممون به هم می ریزه .
ولش کن اصلا با اونها صحبت کردن حرامه . به خدا دوستشون دیگه داشت می رفت
برای خداحافظی نیومدن ورفتن لب رودخونه ورزش . واقعا که!!!!!
با ایمان فضلعلی رفتیم اتاق ایمان کیان رستمی اینا چون سهیلم اونجا بود .
وقتی وارد اتاق شدیم به خدا قسم اصلا اتاق یه حالت عجیبی داشت .
اکثر بچه های اتاق بودن توی اتاق و از اتاق های دیگه هم اومده بودن .
بازم می گم آی آی تی بویز های نامرد خاک تو سرتون .
ساعت حول و حوش 10:30 بود . بچه ها بخاطر سهیل حتی از نود هم زدن .
قرار شد سهیل با اکثر بچه ها همینجا خداحافظی کنه و من با ایمان کیان رستمی و با جابر
سهیل و تا ترمینال برسونیم .
دیگه باراشو بست و خدا حافظی ها رو شروع کرد .
از اتاق که اومدیم بیرن دیدیم راهروی بلوک پر از آدم شد .
عین زندانی ای که می خواد آزاد بشه . بری دیگه برنگردی بری دیگه برنگردی .
ساک پتو دست ایمان فضلعلی بود و از طبقه بالا انداخت پایین اینم آخرین شوخی
خوابگاهیها با سهیل .
تا سر در خوابگاه 4 نفری پیاده رفتیم .
هر کدوممون با سهیل یه چند لحظه ای خصوصی حرف زدیم تا سوار ماشین شدیم .
وای سهیل برای همیشه از خوابگاه نواب رفت .
توی راه هم تا ترمینال فقط داشتیم می خندیدیم . از دست جابر .رسیدیم ترمینال
ساعت 11:15 شب
5 دقیقه ای توی ماشین بودیم وداشتیم از زمین و هوا می گفتیم .
بعدش هم پیاده شدیم ورفتیم توی ترمینال نشستیم .
کل خاطرات یکسال و داشتیم با هم مرور می کردیم .
ساعت شد 11:55
دیگه رفتیم کنار ماشین وایستادیم و وسایل سنگینو گذاشتیم توی صندوق .
وای دیگه داشت شروع می شد . لحظه ی خداحافظی با سهیل .
من نمی دونم شاید 3 نفر دیگه راضی نباشن من اینارو بگم .
منو ایمان کنار هم بودیم و سهیلم پشت ما جابرم سمته راسته ما با فاصله ایستاده بود.
دیگه اون لحظه رسید. هی می خواستم فضا رو خندون کنم نمی شد .
سکوت ما چهار نفر و فرا گرفت .
یه لحظه با گوشه چشمی سهیلو دیدم . وای خدای من این چه صحنه ای بود!!!!
ایمانم دید ولی خودمونو کنترل کردیم .جابر هم به شوخی گفت باز این مسخره بازیهاشو
شروع کرد.
تا حالا اینطوری صحنه رو ندیده بودم هممون ساکت شده بودیم .
عینکشو درآورد . من دیگه ندیدمش چون می دیدم منم گریه می کردم .
نمی دونم شاید فکر کنین الیکی دارم بزرگش می کنم ولی به قرآنی که هم تو خونه ی منه
و هم تو خونه ی شما همش عین حقیقته .
شروع کرد.
ایمانو توی بغلش گرفت . دیگه من نمی دونستم چیکار کنم .
فقط از خدا می خواستم گریم نیاد . چون لحظه ی آخر خوش یومن نبود .
2 دقیقه ای تو بغل ایمان بود و داشتن با هم آخرین حرفهارو می زدن .
بعد اومد بغل من . تنها چیزی که می تونستم بگم این بود .
خیلی باحالی بابا . می بینیمت دیگه . هم من میام هم تو میای بابا . دمت گرم . برو به سلامت .
رفت بغل جابر . وقتی داشت می رفت بغل جابر با صدای بغض آلودی گفت جابر .
با اونم خداحافظی کرد.
گریه ها دیگه تموم اونهایی که کنار ماشین بودنو تحت تاثیر قرار داده بود .
سهیل رفت تو ماشین نشست . صندلیه 22
ما رفتیم از اون ور شیشه های ماشین اونو ببینیم .
دیگه همه دیوونه شده بودیم.رفتیم لب شیشه و ...... .
بعد من دیدم ماشین راه نمی افته . به ذهنم رسید یه بار دیگه برم بالا .
رفتم بالا
یکهو سهیل دید وخندید . رفتم کناره صندلیش یه چند لحظه ای وایستادم ودوباره اومدم پایین .
ماشین دیگه داشت راه می افتاد . هم صحنه ی باحالی بود هم صحنه ی بد .
ایمان گفت : عارف بودو با ماشین بریم دنبالش .
منم که مایکل شوماخر سریع گفتم بپرین بالا .
سریع راه افتادیم و با اتوبوس 500 متری فاصله داشتیم .
هر چی می گازیدیم نمی رسیدیم . ناکس معلوم نبود با چه سرعتی داشت می رفت .
دیگه انگار ماشین ما هم غیرتی شدو گازید . از کنار اتوبوس رد شدیم و سهیلو دوباره دیدیم و
از اتوبوس سبقت گرفتیم . انگار دلامون داشت می گفت دوباره دوباره یه بار فایده نداره .
دوباره خر شدیم و با دنده 5 برای اولین بار از اتوبوس سبقت گرفتیم .
دیگه میر بازارو رد کردیم که گفتیم:
سهیل برا همیشه خداحافظ




















