ديدي اين روزها همه اش هوا ابري مي شود؟ديدي صبح ابري چه بويي مي دهد؟ يك بوي گس و مرطوب كه مي پيچد توي دماغ آدم،از پشت چشم ها رد مي شود ، و مي رود ته مغز آدم . بعد يك دلشوره خفيف از ته جانت مي رود بالا.اين قدر بالا كه وسوسه  مي شوي با يك نفس عميق فوتش كني بيرون.

ديدي اين روزها چقدر آدم دلش نفس عميق مي خواهد ؟ حتي اگر وسط يك عالمه آدم جلوي ويترين مغازه اي كه پر و خالي مي شود ،گير افتاده باشي و اميدوار باشي به خلاص شدن از مخمصه خريد.

ده روز آخر اسفند ، زنده ترين روزهاي سالند .وقت خوبي براي ماهايي كه در آن 355 روز،در به در تماشا كردن يك سكانس كوچك زندگي ،توي خيابانهاي عجيب اين شهر بوديم.

ده روز آخر اسفند همه چيز يكهو اتفاق مي افتد.ابرها يكهو مي آيند ،باران ها يكهو مي بارند ،كلافگي ها ناگهان از مخ آدم مي روند بيرون، با ديدن تشت ماهي قرمز يا با حس كردن بوي عجيبي كه از گلدانهاي صورتي و زرد پامچال بلند مي شود.

ده روز آخر اسفند هم شور است ، هم شيرين..يك جورهايي بلاتكليفي بين زمستان و بهار..سريع ترين روزهاي سالند اين روزها و اين بزرگترين غصه من قبل از بهار است.جون مطمئنم هيچ وقت ديگر،اين همه آدم زنده را نمي توان در خيابان ديد.اين همه بهانه براي زندگي كردن نمي شود پيدا كرد و اين همه خردهريز براي دلخوش شدن نمي توان گير آورد.اين بوي گس  و مرطوب كه تمام شود،ديگر بعيد است بشود به اين راحتي ها دلشوره ها را فوت كرد بيرون...